مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

57

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دختركان گفتند : اى عم ، جواب بر ما رد كن كه دلهاى ما پاره‌پاره گشت . شيخ سر بركرده ، بايشان گفت : اى دختركان ، اين جوان خويشتن را بورطهء بزرگ و خطرى سخت انداخته كه او بجزاير واق نتواند رسيد . دختركان ، حسن را آواز دادند . حسن بيرون آمد و بشيخ نزديك شد و دست او را بوسه داد . شيخ او را در پهلوى خود نشاند . دختركان گفتند : اى عم ، آنچه گفتى ، حقيقت او را ببرادر ما بيان كن . شيخ گفت : اى فرزند ، از اين خيال محال درگذر كه تو بجزاير واق نتوانى رسيد . اگرچه جنيان طياره و ستارگان سياره در حكم تو باشد . زيرا كه در ميان تو و جزاير ، هفت وادى بزرگ و هفت درياى بىپايان و هفت كوه بلند هست . تو چگونه توانى بدانجا رسيد و ترا كه بدانجا خواهد رسانيد ؟ ترا به خدا سوگند مىدهم كه از اين خيال بازگرد و خود را برنج اندر ميفكن . چون حسن سخن شيخ عبد القدوس بشنيد ، چندان بگريست كه بى خود گشت . دختركان به او گرد آمده ، بگريستن او بگريستند . و اما دخترك خوردسال جامه بر تن بدريد و طپانچه بر سر و روى خود زد تا اينكه بى خود افتاد . چون شيخ عبد القدوس حالت ايشان بديد ، دلش بديشان بسوخت و بحسن گفت : خاطر آسوده دار كه انشاء اللّه حاجت تو برآورم . پس از آن گفت : اى فرزند ، برخيز و عزيمت استوار كن و با من بيا . حسن برخاسته ، دختركان را وداع كرد و در پى شيخ بيفتاد . شيخ ، پيل بخواست . پيل حاضر آوردند . شيخ سوار گشته ، حسن را نيز سوار كرد و سه شبانروز مانند برق خاطف همىراندند تا بكوهى ازرق و بزرگ برسيدند . و در آن كوه ، غارى بود كه در آهنين داشت . شيخ ، دست حسن گرفته ، فرود آورد و خود نيز فرود آمده ، پيل را رها كرد . پس از آن بدر غار رفته ، در بكوفت . در گشوده شد . غلامكى سياه بيرون آمد و شمشيرى در دست و سپرى از پولاد در دست ديگر داشت . چون شيخ عبد القدوس را بديد ، شمشير و سپر دور انداخت و نزديك آمده ، دست شيخ ببوسيد . پس از آن شيخ ، دست او گرفته ، بغار اندر شد و غلامك نيز در غار فروبست و بر اثر ايشان برفت . حسن ديد غاريست بزرگ . مقدار يك ميل در